خرید بک لینک
سلام فرفری جانم: فرفری جانم؟ من تا چه اندازه احمقم که تورو اینجوری صدا میکنم؟! نه من احمق نیستم عاشقم،هنوز هم عاشقم که با اینکه چند روز پیش دنیارو برای هزارمین بار روی سرم  خراب کردی بازهم اینجوری صدات میکنم و من باور دارم عشقی که در وجود من بوده و هست نه تنها ننگ بلکه افتخاره،افتخاری بزرگ.از چند شب پیش که همه چیز با معذرت خواهی الکی و زوری تو "مثلا" تموم شد من سردرگم ترین دختر دنیا شدم.چند دقیقه قهقهه میزنم و چند دقیقه بعد صدای گریه ام به آسمون هفتم میرسه.از خواب که  پا میشم حس میکنم میتونم برم دنیارو فتح کنم،اما همین که به پشت میزم میرسم تو انجام عادی ترین کارهام هم میمونم،یه لحظه با تمام وجود ازت متنفرم و یه لحظه به خودم میام و میبینم با تمام وجود هنوز عاشقتم.این چند روز به هر دری زدم.آخرش به اینجا رسیدم که برات بنویسم.اولش میخواستم رو کاغذ واقعی برات بنویسم اما دیدم با این دست درد لعنتی این روزهام،با دست خط فاجعه ی من،با بی حوصلگی تو، با رفت و آمد های مختلف آدم های جورواجور به اتاقم بهتره این کار رو نکنم.البته هنوز هم فانتزی اینکه نامه هارو بفرستم دم خونت ذوق زده ام میکنه

برچسب: نویسنده: آریا نصیری تاريخ: يکشنبه 19 دی 1395 ساعت: 22:30

سلام فرفری جانم: ساعت 4:20 صبح من با آرایش و ناخن های لاک زده!!! نشستم و دارم برات مینویسم.من بی نظم رو باش که چه منظم شدم.نتونستم صبر کنم تا آفتاب طلوع کنه و دومین نامه ام روبرات بنویسم،اگر تو همه ی کارهام همینجوری بودم الان کجا بودم یعنی؟بیخیال فرفری جان بیخیال.اولین چیز اینکه بی هوا تو اینستا فامیل احمد آقا شاعر (یعنی بست اسم مستعاراور،عمرا خودتم بفهمی کی رو میگم) عکس های جدید ازت دیدم.اون ریش هات رو زدی رفت؟ مبارک باشه ولی من...من باهاشون خاطره داشتم.یه خاطره که زیاد ازش نمیگذره اما من هنوز جرات نکردم ازش بنویسم...!از ریش بر باد رفتت که بگذرم باید بگم چقدر حرص خوردم از اسم مستعاری که این دخترک،همین فامیل احمد آقای شاعر برات انتخاب کرده بود : ببعی برنامه نویس! میدونی کلی حرص خوردم خودم با خودم که به چه حقی به تو اینو میگه،اما یکم بعد با خودم گفتم به درک خودش کرده،خودش اجازه داده،اصلا لیاقتش همینه.میدونی گاهی با خودم فکر میکنم اون جمله ی کلیشه ای که "دنیا،دنیای انتخاب ها و لیاقت هاست" چقدر رو تو میشینه. عصبانیم امروز نه؟ نباشم؟ مجنون شدم....آواره چو مجنون در دشت جنونم....ندارمت نداشت

برچسب: نویسنده: آریا نصیری تاريخ: يکشنبه 19 دی 1395 ساعت: 22:30

سلام فرفری جانم: قرار بود هر روز برات بنویسم،اما ننوشتم.نه اینکه یادت نباشم و سکوت کرده باشم،نه.سکوت این روزهای من از ده تا فریاد پر حرف تره....فقط،اینقدر هستی هستی هستی که حس نمیکنم نیستی.حس نمیکنم برای حرف زدن باهات باید اینجا بنویسم. شب سر رو بالش که میذارم میای....شاید تاثیر پتو قرمزه است،هنوز بوی تورو میده.... اگر برات نمینویسم فقط برای اینه که بیشتر از اونی که فکر کنی،این روزها کار میکنم درس میخونم و رو به جلو میرم.تعجب کردی ؟ نکن جانم،نکن. اگر فکر کردی من از اون دخترهام که از پس نبودن کسی زانوی غم بغل میگریند و آهنگ های درب و داغون گوش میدن و موهاشون رو رنگ میکنند و خوشحالی هاشون رو دود میکنند و تن خسته شون رو به هر کس و ناکسی میسپرند سخت در اشتباهی جانم. نه من اون دختر نیستم،یا بهتره بهت بگم دیگه اون دختر نیستم.پارسال همین موقع ها بود که واسه خودت تو کافه ریاضی در و تخته رو زدی بهم و رفتی که رفتی چقدر تو تلگرام بهت مسیج دادم،التماست کردم،یادت هست....یادت هست میخوندیشون و جواب نمیدادی...وای که اون تیک دوم شده بود عذاب درد...... همون موقع بود که همه ی خط قرمز هام رو شکستم،موهام

برچسب: نویسنده: آریا نصیری تاريخ: يکشنبه 19 دی 1395 ساعت: 22:30

امروز صبح قبل از اینکه چشم هام رو باز کنم گوش هام رو باز کردمصدای همون سمفوی مست کننده ی بارون میومد... وسط خونه چسبیده بودم به پتو قرمزه انگار که تو باشی نمیخواستم ازش جدا شم،سفت چسبیده بودم بهش اما سر و صداهای این دختره سپیده دم و هجوم استرس و فکرهای 1001 کار امروز و دویدن تو خیابون های آلوده ی این شهرخواب رو از چشمام برد.سپیده دم چاییش رو خورد و رفت،اول صبح کلاس زبان داشت امتحان آیلتس داره برای رفتن،همیشه رفتن...و این منم که "هیچ رفتنی،هیچ گونه  رفتنی هنوز برام قابل درک نیست".شاید از بس تنها موندم عادت کردم به همیشه موندن به نرفتن...بگذریم.وقتی رفتش یادم افتاد 5 دی هست،یعنی یک ماه گذشتاز 5 آذر...همون شب،همون شبی که طناب های دلبستگی وجود من رو به وجودخودت محکم تر و محکم تر کردی....خونه تاریک بود صدای بارون میومد...طبق معمول صبحانه هرگز..یک چای تلخ با کمی شیرینی ای تلخ تر....حالا  شاملو و بارون باهم میخوندند... "دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند رویاهایش را اسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته میماند سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکر

برچسب: نویسنده: آریا نصیری تاريخ: يکشنبه 19 دی 1395 ساعت: 22:30

سلام فرفری جانم: اول این متن رو بخون،مال من نیست. زن این چنین است... جوری عاشقت میشود که حس میکنی هیچ گاه از کنارت نمیرود اما وقتی می شکند و خدا کند تو کاری نکرده باشی که دلش را آزرده باشی چنان می رود که حس میکنی هیچ گاه عاشقت نبوده تصورش را هم نمیتوانی کنی این همان بود که میگفت لحظه ای بی تو نمیتوانم زن ها دیر میروند ولی وقتی رفتند دیگر بر نخواهند گشت و تو میمانی و دنیا دنیا سوال که چه شد؟ و حسرتی که تا لحظه ی آخر با توست نویسنده: لبوماتیک! +پی نوشت: من که میدونم ته قصه برمیگردی اما همه ترس این روزهام از اینه که درست روزی برگردی که من تمام شن های وجودت رو از ساحل تنم شسته باشم..... اون روز نمیدونم به حال تو قراره گریه کنم یا خودم...؟ عاشق همیشگی تو قصه گو 7 دی 1395 طهران

برچسب: نویسنده: آریا نصیری تاريخ: يکشنبه 19 دی 1395 ساعت: 22:30

سلام فرفری جانم: خوبی؟ خوشی؟ بعید میدونم! از کجا؟ از هیچ جا! فقط حس لعنتی ام این را می گوید و وگرنه من را چه به دانستن حال این روزهای تو آن هم از این فاصله...شاید هم این حس لعنتی میخواهد این دل لعنتی من را خوش کند که هی فلانی حالش خوب نیست،از آن شب حالش خوب نیست،فلانی تو برایش مهم بوده ای و حالا کم کم دارد حس میکند... بگذریم.اگر اینجا کم مینویسم نه اینکه از یادت پر نباشم نه اینکه از واژه خالی باشم نه جانم،نه.به قول دوست عزیزی که گوشه ای از کتابی را چند وقت پیش میخواند باید بگویم: "اینقدر از یادت پرم که دیگر جایی برای خودت ندارم" آری عزیز دل،قصه این چنین است...من پرم،از یادت پرم آنقدر که دیگر جایی برای خودت ندارم...شاید برای همین است که اینجا کم برایت مینویسم،شاید برای همین است که دگر تمنای دیداری دوباره حتی برای لحظه ای آتش به دلم نمیزند...آخر دیوانه جان من  هرجا میروم تو هستی...از شب هایی که میروم بر بام این شهر تا نبودن هایت را بر سر این شهر دود کنم بگویم؟ بگویم که به آنی تو را باز کنار خویشتن میابم که فریاد میکشی ادامه بده ادامه بده...؟ از شب هایی که بی پروا در اتوبان های خالی

برچسب: نویسنده: آریا نصیری تاريخ: يکشنبه 19 دی 1395 ساعت: 22:30

صفحه بندی